تبليغاتX
روشنان مهر
 نامۀ منظوم به معشوق آوانگارد!
 

نامۀ منظوم به معشوق آوانگارد!

(از ماجراهای روزگار توحش) *

 

مهدی فیروزیان

 

 

دوست دارم تو را عزیز دلم

آنچنانی که خود نمی دانی

می روی نازنین ولیک بدان

که در این دل همیشه می مانی

 

من تو را آبشار می خوانم

که دل -این صخره- را شکافته­ای

به چه افسون ولی چنین آرام

راه در عمق صخره یافته­ای؟

 

نطفۀ جنگلی­ست  در دل من

که به افسون عشق، بسته شده

صخره با آن گرانی از این بار

سخت بی­تاب و سخت خسته شده

 

جنگلی در میان صخرۀ سخت

راه خود را به نور می­جوید

از درون می­شکافدم انگار

یا نه! رمز عبور می­گوید

 

خط سبزی­ست در سیاهی محض

اینکه جاری­ست در میانۀ جان

می­تپد مثل قلب خاکستر

که در او خفته صد زبانۀ جان

 

می­شتابد چو رنگ در رگِ بوم

در دل صخره­ام بهاری سبز

مثل کوهی به رنگ خاکستر

که از او بگذرد قطاری سبز

 

می­درد سوت ممتدی ناگاه

توری نازک سکوتم را

سرخ می­بینم از هجوم کلاغ

چمنِ باغِ شاه­توتم را:

 

خبری آمده­ست از تو که باز

«ساز و برگ رحیل»!! می­سازی

و به من طعنه می­زنی که: «مخواه

ره و رسم از جهان براندازی1»

 

باز هم شکوه می­کنم که: «بدی!»

باز هم گریه می­کنم که: «بمان!»

باز هم طعنه می­زنی که: «بدم!»

باز هم خنده می­زنی که : «بدان!»

 

آفتاب از کنار جادۀ شب

مثل مردی غریبه می­گذرد

و صدایت که: «غم مخور! فردا –

همچنانی که دی، بمی­گذرد (!)»

 

{باشد ای آفتاب بی­انصاف

نسبت عاشقت به شب­پره کن

تا قیامت زبان شعر مرا

مثل احساس و عشق، مسخره کن!

 

هرچه من با زبان نو گفتم

تا دلت نرمتر شود به فسون

عاقبت کینۀ زبان کهن

از دل سنگ تو نشد بیرون}

 

یاد آن شب به خیر آن شب شعر

که غزل خواندم از دو چشمت ... آه!

به به و آفرین جمع، بلند

از تو اما سکوت بود و نگاه

 

همۀ چشمها به من بود و

چشم من سوی چشم سبزت بود

نه فقط بر لبم ستایش تو

که نگاهم، ترانه بود و سرود

 

زل زده تویِ چشم دریایی­ت

غرق احساس، شعر می­خواندم

ناخدا بودم و در آن کشتی

کشتی­ام را به پیش می­راندم

 

همه مجلس خراب شعر من و

شعر من خود خراب چشمانت

دست چون می­زدند جمعیت

دست تو ماند روی دامانت

 

همه برخاستند و آن شب شعر

یافت با شعر بنده حسن ختام

و تو بی اعتناتر از هر روز

رد شدی از مقابلم آرام

 

گرد من جمعِ گرمِ مشتاقان

که عجب شعرِ ناب زیبایی

: «می­شود نسخه­ای به من بدهید؟»

-دختری بود سخت سودایی-

 

بی گمان دخترک نمی­دانست

شاعرِ آن غزل، دو چشم تو بود

رفتی اما چه­قدر لذت داشت

دیدنت با دو چشم سبز حسود!

 

چشم سبزی که دوستتر می­داشت

که بگویم براش، شعر سپید

و نخوانم میان جمع که باز

دختری سررسد که: «نسخه دهید!»

 

چشم سبزی که خواند صاحب آن

ارتجاعی مرا و کهنه­پرست

من اگر کهنه می­پرستیدم

که نمی­شد دلم ز چشم تو مست!

 

مژه­ات بس نبود سنگین­دل

که مرا باز می زنی با کارد!؟

چه کنم من که طبع توسن من

نشود رام شعر آوانگارد!

 

جان من گرم شعر و شور و نواست

نه اداهای لوس فرست کلاس!!

عشق من نیز عشق مجنونی­ست

نه از این عشقهای عشوه و لاس

 

چه کنم من که نیست در همه دهر

یک سخنور بدیلِ خاقانی

نیستند این قصیده­پردازان

جز خسی در مسیل خاقانی

 

این گناه من است یا سعدی

که فصاحت تمام شد با او!؟

چه کنم من که بعد مولانا

در کلامی نبوده این جادو

 

چه کنم من که می روم از هوش

از شراب نپختۀ خیام

می­زنم یک پیاله از حافظ

می­شوم مست صبحدم تا شام

 

چه کنم من که مستی­ام زینهاست:

هنر و نغمه، شعر و شور و ادب

غیرِ قرآن که «قول شاعر» نیست2

بادۀ تلخ شعر ناب عرب!

 

بوالعلای بزرگ و بوالطیب

حکمت و وصف و مدح و هجوی ناب

عمر بن ابی­ربیعۀ مست

خمریات ابونواس خراب!

 

نیست در صد هزار شعر مدرن

نیم­مصراع ذوق عرفانی

ای دریغ از فروغ درّ دری

وآن غرور غریب یمگانی

 

پنج گنج حکیـــــم گنجه اگر

گنج بی رنج را میسر کرد3

یا اگر شاهنامۀ استــــــــاد

فارسی را زبان برتر کرد

 

نثر بی نظم این نواندیشان

فارسی را بی آبرو کرده­ست

گلِ مرداب فکر ایشان را

مرده هرکس که خوب بو کرده­ست ...

 

 

... من غلط کردم ای همیشه درست

که ندانسته از تو بد گفتم

خواستْگار نجیب شعر تو را

چشم بسته جواب رد گفتم

 

... نه! ولی بگذریم حیف از توست

که به شب دل ببندی ای خورشید

پیش روی سپید چون برفت

چون ذغال سیاست شعر سپید

 

سرو موزون قامتت چون هست

چه نیازی به شعر ناموزون؟

با بلندای قدّ رعنایت

پست شد بیتِ سستِ جمعی دون

 

شعر یعنی لبانی آتشگون

چون شقایق که رسته در دل برف

جای حرف است تویِ شعر، اما

شعرِ چشمان تو ندارد حرف

 

حرف آخر نصیحتی نغز است

گوش کن ای «رحیم اعرابی»4:

قدر این عشق را بدان که دگر

عاشقی مثل من نمی­یابی

 

 

 

پانوشت:

*توحش به قیاس از تأهل و در مقابل آن به کار رفته است.

1 – به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار         که از جهان ره و رسم سفر براندازم (حافظ)

2 – «و ما هُو بِقَوْلِ شاعِرٍ» (حاقه، 41).

3 – نابرده رنج، گنج میسر نمی شود (سعدی)

4 –دربارۀ این نام، که در اقدم نسخ ناخواناست، و در نسخۀ بریتیش میوزیم مخدوش شده، یک مقام نسبتاً آگاه سه احتمال را مطرح کرده است (و العهدۀُ علی الراوی):

الف – مهدی خان (نوّر الله مضجعه) بی آنکه پای احتمال خوف از عیالات مربوطه (طال بقاها) در میان باشد، نام را به دلایل امنیتی تغییر داده و آن در اصل چیزی شبیه به رحیم، مثلاً نسیم و چیزی شبیه به اعرابی، مثلاً اربابی بوده است.

نکتۀ بسیار بسیار مهم: به علت حضور دائمیِ مخلّصِ نام مخدرۀ مذکوره در پی نام «مهدی» در بخش نظردهی وبلاگهای متعدد، که در ارتباط با آن شاعر فقید، مشعر بر کشیده شدن نسق و به کف دست نهاده شدن حق است، احتمال حذف از سر خوف نیز از اساس منتفی نیست.

ب – شاعر (یعنی همان مهدی خان فیروزیان) به عنوان خلف صدق جناب حافظ و سعدی (که مراتب ارادت بالغۀ خود را به ایشان در همین نظم هم به وضوح اعلام و ابلاغ کرده است) شعر را برای معشوق مذکر (یا همان «پدرسوخته» که ایرج فرموده) سروده است.

ج – معشوقی در کار نیست و استعمال این اسم بر سبیل «لأنّکَ قَعدْتَ عَلَی طریقِ القافیه» بوده است. توضیح اینکه (به نقل از ثمار القلوب) شاعری یکی از دوستان عزیز خود را هجا گفت و چون آن دوست، با کمال تعجب، علت را جویا شد شاعر جملۀ مشهور مذکور را صادر فرمود!

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در سه شنبه 1391/02/12 و ساعت 0:14  
 تا عاشقی
 

 

تا عاشقی

 

    بیا تا عاشقی از سر بگیریم!

    استاد کیخسرو پورناظری تصنیفهای کم­شمار اما بسیار زیبایی ساخته است که از آن میان چندی مانند «مردان خدا» با شعر فروغی بسطامی و «مطرب مهتابرو» با شعر مولانا، بسی بلندآوازه شده­اند. چند سال پیش در کنسرتی که گروه شمس با خوانندگی حمیدرضا نوربخش (که متاسفانه در آن شب بیشتر نغمه­ها را خارج خواند) و با همکاری ارکستر فیلارمونیک اکراین برگزار کرد آهنگی همراه با شعر بلند حضرت مولانا جلال­الدین مرا از تالار وزارت کشور به ناکجا برد... این آهنگ، بار دیگر در آلبوم تازه منتشرشدۀ گروه شمس، بر سماع تنبور، با آواز علیرضا قربانی اجرا شده است. کار این بار بی همراهی سازهای غربی و تنها با گروهنوازی تنبور اجرا شده اما برای بخشیدن تنوع صوتی سازهای کوبه ای گوناگونی با ذوق و هوشمندی در جای جای اثر تنبور را همراهی کرده­اند. از ویژگیهای برجستۀ این گروهنوازی قدرتمند، دینامیک و توجه به تناسب و تضاد فراز و فرودهای موسیقایی است. در آوای گروه کر صدای دلنشین سهراب (که خود خواننده­ای تواناست) هم به گوش می­رسد:

بیا تا عاشقی از سر بگیریم!

    خواندن شعر شکوهمند حضرت مولانا، آن شگفتی تبار انسانی (به گفت استاد شفیعی کدکنی) به خودی خود برای من مستی­بخش است، اما همراه با آهنگ پرشور استاد پورناظری و آواز علیرضا قربانی (که انصاف را این اجرا در کارهای چند سال اخیر او اجرایی کم­مانند است) این مستی دوچندان می­شود. پس از سالها که دیگر نغمه­ای و آهنگی از آهنگسازان ایرانی مرا از خود بی­خود نمی­کرد، شادمانم که این روزها این تصنیف، مستانه و سرخوشم می­دارد. پیش از این، آخرین بار با شنیدن آهنگ «در عاشقی» (از قضا در نام هر دو آهنگ، واژۀ عاشقی آمده است و از قضا آن آهنگ هم بر روی شعر مولانا ساخته شده بود) اثر علی قمصری با خوانندگی همایون شجریان چنین حالی یافته بودم.

آلبوم بر سماع تنبور

زنده باد کیخسرو پورناظری بزرگ و هزار جان به فدای این کلام باد:

بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم

 

بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

 

زمین و کوه و دشت و باغ جان را

همه در حلّۀ اخضر بگیریم

 

ز دل ره برده­اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

 

مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طرّۀ کافر بگیریم

 

کمینه چشمه­اش چشمی­ست روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در پنجشنبه 1391/01/24 و ساعت 2:37  
 کدام عید!؟
 

غزلی از حسین منزوی

 

كدام عید و كدامین بهار؟ با چه امید؟
كه با نبود تو نومیدم از رسیدن عید


تو نرگس و گل سرخ و بنفشه­ای ورنه
اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید

 

به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر
شكوفه­ای ز سر شاخه­ای نخواهم چید

 
نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو
كم از نسیم بود در خلال گیسوی بید


به آتش تو زمان نیز پاك شد ورنه
بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید

 

نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است
كه جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید


ز رمز و راز شكفتن اشارتی نگرفت
كسی كه از دهنت طعم بوسه­ای نچشید


چه كس كشید ز تو دست و سر نكوفت به سنگ؟
 چه كس لبت نگزید و به غبن لب نگزید؟


 چگونه دست رسد بازمان به فرصت وصل
 مرا به مهلت اندك تو را به عهد بعید؟

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در یکشنبه 1391/01/06 و ساعت 2:25  
 داستان د و ر ی

داستان دوری

با یاد و نام بلند استاد ایرج افشار

در نخستین سالگرد درگذشت ایشان

 

مهدی فیروزیان

 

   اشکهایم همان اندازه گویا و گواه دوری از افشار هستند که این سخنان شکسته و احساس خسته؛ و این دوری، دو روی و دو سوی دارد؛ نخست دوری از پیکر پاک او که اینک در آغوش خاک خفته است و دودیگر دوری از شیوۀ دانشورانه و روش خردمندانۀ او.

    دوری دوم از آن‌روست که افشار مرد اشک و سخنان شکسته نبود؛ و این به آن معنی نیست که او از توفان رنج و شکنج زمانه بر کنار بوده است. داغ همسر و فرزند، زندانی شدن و مرگ و حتی کشته شدن دوستان، کارشکنیها و بدگوییها و آزار بی‌خردان و سختیهای کار وارونۀ روزگار را افشار نیز دیده بود و چه بسا بیش از بسیاری گله‌مندان گریان؛ اما با اینهمه او مرد اشک و شکستگی نبود و از همین‌روست که روش چشمان تر من از روش او دور می‌نماید.

 مهدی فیروزیان بر آرامگاه استاد ایرج افشار

اما چه می‌توان کرد! او افشار بود و چون او بودن نه کار هر کمینۀ خاکسار است. دریافتنِ این دوری -دوری احساس پژمردۀ ما از خرد شکوفان آن امید روشن جان- شاید خود راهی برای شناخت بهتر او باشد. دست کم برای من چنین بوده است. آری، شناخت من از افشار بر پایۀ دریافت همین ویژگی پدید آمده است. من او را چنین شناخته‌ام:

    دور! دور از من و آنچه می‌دانم و می‌توانم.

    از آنچه در پیرامون خود می‌بینم و از پیرامونیان خود چشم می‌دارم.

    او را با هیچ یک از سنجه‌ها نمی‌توان سنجید. کسی که یکسره با سودای زرپرستان و اندیشۀ خودپرستان بیگانه باشد، نه پایگاهی بجوید نه جایگاهی، نه پاداش بخواهد نه ستایشی، نه پشتیبانی داشته باشد نه پشتوانه‌ای جز آگاهی و دانش و توان بی‌مانند خویش، اما در سراسر زندگی ارزشمند خود، درست تا واپسین دمان، یک دم از تلاش بازنایستد و بجوید و بپوید و بنویسد و بگوید، به راستی با کدام سنجۀ این مردمان تنگ‌حوصله سنجیدنی است؟

    انگیزۀ او را چه باید دانست؟

    کدام انگیزه می‌تواند کسی را در زیر بارش آنهمه درد، آنهمه نگاه سرد، در روزگاری که دانشوران و هنرمندان آن خموش و خموده‌اند، چنین گرمپوی و آتشین‌روی سازد که با گامهای آهنین، گوشه گوشۀ این مرز و بوم را از کوهپایه و جلگه و دشت و بیابان درنوردد و با نگاه تیزبین خود کنج هر کتابخانه را بکاود و نکته و نسخه بیابد و چندان بگوید و بنویسد که آیندگان تنها برای نام بردن و برشمردن کارهای گرانسنگ او نیازمند گردآوردن کتابی باشند. چه می‌خواست و چه می‌جست آن نازنین که یک نفس آرام نمی‌توانست گرفت!؟

    گیرم این انگیزۀ فسونکار، شناخته شود، اینک باید پرسید اینهمه توان از کجا آمده است! به راستی که این مایه توانمندی از آنچه در خویش و بیگانه می‌بینم، بسیار دورست.

    شگفتا که تلاش بیش از اندازه، دانش بیش از اندازه و توان بیش از اندازه –اندازه‌ای که از بام تلاش و دانش و توان همروزگاران او صد بار فراتر است و از این‌روست که بی اندازه می‌خوانمش- در او با سرشتی میانه‌رو درآمیخته بود؛ و این دو سخت از یکدیگر دورند: بیش از اندازه کوشیدن و دانستن و توانستن، اما میانه‌رو بودن در داوری، در رفتار و گفتار و پندار، در روش و منش.

    شگفتا از این دو سویۀ ناهمگون و نیز شگفتا از گستردگی پیوندهای او که در دامنۀ جستجوهای فرهنگی و ادبی و ایرانشناسی، از کوره دههای ایران تا بزرگترین شهرهای آمریکا را در برمی‌گرفت و چه دور هستند این دو مرز از هم؛ و باز شگفتا از او که با بسیاری از بزرگان این سرزمین در روزگار خویش دوستی نزدیک داشت و خود از بزرگترین چهره‌های این روزگار به شمار می‌رفت اما در کنار اینان به جوانان سه نسل پس از خود نیز به چشم دوست و همکار می‌نگریست و آنان را برمی‌کشید و می‌نواخت.

    چه دورست سال زادن افشار و دوستان  همروزگار او از «دوستان» جوانش (و او خود چنین می‌خواند شاگردان خود را): از شفیعی کدکنی تا محمد افشین‌وفایی، از تقی‌زاده تا شهریار شاهین‌دژی و از ستوده تا پژمان فیروزبخش.

    چه دورست گسترۀ پیوندهای او و دامنۀ دوستیهای او از ما که همگنان را تنها در دو دستۀ «بامایان» -که دوست هستند- و «برمایان» -که دشمن- می‌نشانیم و می‌شناسیم. دوستی افشار ارزانی کسانی می‌شد که یک گام در راه فرهنگ و دانش برمی‌داشتند، حتی اگر در جای دیگر با او دشمنی می‌کردند و به ناجوانمردی ناسزایش می‌گفتند.

    او توان خود را همه در راه این دوستی نهاد؛ دوستی دانش و خرد و فرهنگ؛ و از این‌روی توانی برای دشمنی در خود سراغ نداشت و همین بود که او در سراسر زندگی پربار خویش با همگان درآمیخت و با هیچ کس درنیاویخت.

    هرچه می‌نگرم، داستان دوریهاست که دربارۀ افشار به یادم می‌آید. دوری از هر سنجه‌ای که بتوان او را در آن گنجاند. اما مرا آن شایستگی نیست که دربارۀ دوری پرواز مرغ دانش و توان آن استاد بی‌مانند داد سخن بدهم. از این ویژگی سخن گفتن کار دورپروازانی است که با او همنشین و همراه و همکار بوده‌اند. اما من هرگز به او نزدیک نبوده‌ام، جز از راه دریافتن همین دوریها. دوری اوست که مرا شیفته و فریفتۀ او ساخته است.

    بسیار از او شنیده و خوانده بودم و بسیار در شگفت مانده بودم، اما این دوری را در دیدار نزدیک او بهتر دریافتم.

    من به چشم خود دیدم مردی که هیچ چیز او را به شگفتی وانمی‌دارد، مردی که از هیچ دشواری و بندی نمی‌هراسد، مردی که با ابروی درهم کشیده سرگرم پژوهش و گردآوری و نوشتن است و یک دم از کار باز نمی‌ایستد و جز آن از همه چیز بیگانه است، چگونه می‌تواند شگفتزدگی تو را در پیشگاه والای خویش ببیند، هراس ریشه‌دار تو را، دشواری کار تو را دریابد و به آشنایی سادۀ تو لبخند بزند. لبخندی که تو را گرم کند و باورت ببخشد که هستی؛ هستی و می‌توانی بپویی و بجویی.

    از دانش و توان و خرد و رفتار بزرگوارانۀ او نمی‌خواهم -و چنانکه گفتم: نمی‌توانم- سخن گفت. راست آن است که خود را چنان از آن جایگاه دور می‌بینم که انگیزۀ تلاش برای رسیدن به آن را نیز در خود نمی‌یابم. اما یک چیز بیش از همه برایم ارجمند است. آنچه از افشار گرفتم و تا دمی که زنده‌ام با من خواهد بود این است:

    نیروی جادویی امید.


    هرگاه یاد او می‌کنم، با همۀ سیاهی و تیرگیهایی که دید تار مرا تارتر کرده است، با همۀ بند و رنجهایی که رشتۀ پیوند مرا با زندگی سست‌تر ساخته است، خود را زنده می‌بینم. درمی‌یابم که زنده‌ام و امید هست؛ امید به بودن؛ بودنی که برای من در جستن و یافتن و نوشتن فشرده شده است.

    بودن؛ اما نه برای پاداشی که گویی جز شایستگان، همگان را درمی‌یابد؛

    و نه برای روزهای روشنی که گویی دیگر هرگز نمی‌آیند؛

    و نه برای کسانی که «من» را دوست بدارند؛

    و نه برای نام و آوازه، نه برای پول و پایگاه، نه برای همۀ اینها، که جستجوی آنها برای کسانی که جویای فرهنگ و ادب و سودایی شعر و سرود و ترانه هستند، در این روزگار بیشتر به نومیدی و نابودی می‌انجامد تا امید؛

    نه! تنها امید به بودن، برای بودن.

    افشار «خرد ناب» بود و به معنی راستین واژه «بزرگ»، اما مرا از این ویژگیها به فرسنگ فاصله‌هاست. او برای من بیش و پیش از هر چیز نماد «امید» بود و مهمتر اینکه این «امید به بودن» را تنها برای «بودن» در خود می‌پرورید. به دیگرسخن، ریشۀ امید او در «بودن» بود و راز اینکه با اینهمه دوری، در دمانی دشوار و تیره از زندگی، او را همچنان که بود، مهربان و گرم و پرشور، در کنار خود می‌بینم، این است که نیروی جادویی امیدی که از او به وام گرفته‌ام، مرا زنده نگاه می‌دارد.

    این داستان دوری است که خوش دارم با دو بیت شکستۀ خود به پایانش برم. دو بیت که روزی در خانۀ آن بزرگمرد یگانه، ناخودآگاه و ناگهانی در روبه رویی با حسِ همین دوری، بر دلم و بر زبانم روانه شد و پس از آن بر کاغذ و آنگاه بر دستان او، و سپس لبخندی شیرین شد بر لبان آن نازنین؛ لبخندی که صد کاروان صله بود از پی آن؛ لبخندی که شیرینی نغزش را هنوز در کام جان حس می‌کنم؛ لبخندی که دریغا دیگر تکرار نمی‌شود؛ و آن دو بیت این بود:

ای مرد که کوه از پـی‌ات گردی نیست

بـا همت تـــو چـرخ، هماوردی نیست

بسیـــار شنیـدیـم ز مـــردان، امــــا

گر مـرد تویی جز تو یقین مردی نیست

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در پنجشنبه 1390/12/18 و ساعت 14:30  
 از ترانه و تندر
 

     از ترانه و تندر که به اهتمام مهدی فیروزیان در زنجیرۀ کتابهای در ترازوی نقد انتشارات سخن منتشر شده شناختنامۀ حسین منزوی است و در چند بخش به بررسی شعر و زندگی استاد حسین منزوی پدر غزل نو می پردازد. 

 

از ترانه و تندر- مهدی فیروزیان


    پس از مقدمۀ درازدامن کتاب دربارۀ شعر و زندگی منزوی، چند گفتگو از منزوی و یک نامه از او آمده و در بخش دیگر مقالاتی علمی در نقد و بررسی اشعار او و سپس چند خاطره و روایت دربارۀ زندگی و روش و منش شاعر و سروده هایی در سوگ یا ستایش او آمده است. کتابشناسی منزوی و آلبوم تصاویر نیز در پایان کتاب گنجانده شده است.
    در این کتاب افزون بر مقالات مهدی فیروزیان (گردآورنده) که دویست صفحه از این کتاب 624 صفحه ای را دربرگرفته، مقالات علمی، خاطرات و اشعاری از برخی منتقدان ادبی، استادان دانشگاه، شاعران و تنی چند از دوستان منزوی آمده است: مهدی اخوان ثالث، اسماعیل خویی، منوچهر آتشی، محمدعلی بهمنی، عمران صلاحی، سیروس شمیــسا، سعید حمیدیان، مرتضی کاخی، عزت الله فولادوند، بهاءالدین خرمشاهی، مفتون امینی، سیامک بهرام پرور، بهروز رضوی، رشید کاکاوند، علی موسوی گرمارودی، مرتضی امیری اسفندقه، تهمورس پورناظری، محمدسعید میرزایی، مریم جعفری آذرمانی، پیمان قدیمی، علی اصغر حمیدفر، محمد عابدینی، سمیه سلیمانی، غلامحسین عمرانی، بهمن زدوار، علیرضا سلطانی، محمدرضا خسروی، امیر آزاده دل، سپیده سامانی، حمید واحدی، امیرحسین نیکزاد.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در چهارشنبه 1390/11/19 و ساعت 18:1  
 خبر فوری
 

با دریغ و درد بسیار

پیکر پاک هنرمند ارزنده هدیش بیگدلی شاملو

فردا هفدهم بهمن ماه نود ساعت نه صبح

از روبروی تالار وحدت

بر دوش دوستان و دوستداران به سوی آرامگاه ابدی همراهی میشود.

رنج جان او کاسته شد و رنج دوستدارانش افزوده. این اندوه جانگزا را به خانواده و آشنایانش بویژه دوست هنرمند نازنینم سارا بیگدلی شاملو تسلیت میگویم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشست یادبود هدیش بیگدلی شاملو روز چهارشنبه 19/11/1390 ساعت 14 الی 15:30 در مسجد جامع  شهرک غرب برگزار میشود.

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در یکشنبه 1390/11/16 و ساعت 17:45  
 ظهــور
 

یک شعر نیمایی کوتاه
از مهدی فیروزیان

 

     

 

      بلاتکلیف، یا نه! بی تکلف، مثل مه در باد یا خورشید در شبنم

      مرا نظّــاره می­کردی

      و در ابهامِ لمسی لحظه­ای، از سوی یک انگشتِ نامرئی

      مرا با عکس برمی­داشتی انگار

      و ظاهر می­شدم در هیئتی آنسان که دلخواه تو می­بودم

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در یکشنبه 1390/10/18 و ساعت 1:1  
 سی سالگی
 

یک شعر نیمایی کوتاه
از مهدی فیروزیان

 

بیست و نه سال نبودی و نبود

اینهمه قصه که از حال من آویخته در گوش تو، صبح

تا نخستین شب سی سالگی­ام

با طلوع تن تو روشن شد

و در آغوش تو، صبح

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در سه شنبه 1390/09/15 و ساعت 21:41  
 آوا

آوا

در پرده­های اینهمه خاموشی ستبر

نازکترین نشانۀ هستی صدای ماست

وارونه کرده‌اند همه هست و نیست را

آوای ما هنوز در این های و هو، بجاست

 

با ما بمان که مرگ، سکوتی­ست زشت و بد

ای تک­نشان زندگی! آوای خوب و پاک!

گیرم سکوت، یکسره وارونه‌ات کند

«آوا» همیشه -از دو سر- «آوا»ست، پس چه باک!

 

آوای شادمانی! آوای زندگی!

ماییم مانده در دل آوار مرگ و غم

دریابمان که بی تو امید نجات نیست

از ورطه‌ای که موج عدم دیده دم­به­دم

 

هر نام را بخوانی «آوا»ست بی­گمان

آوا! فشردۀ همۀ نامها تویی

گیرم که نام خویش فراموشمان شود

نام تمام ما تو و معنای ما تویی

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در جمعه 1390/08/13 و ساعت 0:0  
 نشانهایی از کشاف در متون ادب فارسی
 

مراسم کشاف­خوانی: نشانهایی از کشاف در متون ادب فارسی

مهدی فیروزیان

 

   «الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل» که به تفسیر کشاف نام برآورده است، اثری گرانسنگ از استاد ابوالقاسم محمود بن عمر بن محمد زمخشری خوارزمی‌ (538-467) است. زمخشری دانشمند معتزلی ایرانی است که با پیشینۀ چند سال مجاورت کعبه به جارالله زمخشری نامدار شده و در لغت و بلاغت و تفسیر و صرف و نحو عربی جایگاهی بسیار والا دارد. گذشته از کتابهای تفسیری و مذهبی، از گفته‌ها و گاه سروده‌های او در متون دانش بلاغت و بدیع پارسی نیز یاد می‌شود؛ برای نمونه رشید وطواط در «حدائق السحر» از او به «فخر خوارزم» یاد کرده است. کشاف در میان آثار برجستۀ زمخشری کتابی اثرگذار و ارزشمند به شمار می‌رود. با نگاهی به کتابهایی که در شرح یا تلخیص کشاف یا حتی برای خرده گیری و در معارضه با آن نوشته شده ارزش و اندازۀ تاثیرگذاری این کتاب را بهتر درمی‌یابیم. در این زمینه می‌توان از این کتابها یاد کرد: «الکاف الشاف من کتاب الکشاف» از شیخ طبرسی (قرن 6) که تلخیصی از کشاف است، «الانتصاف من صاحب الکشاف» از احمد بن محمد بن منصور الاسکندری، مکنّی و مشهور به ابوالعباس ابن المنیّر، «فتوح الغیب فی الکشف عن قناع الریب» از شرف‌الدین حسن بن محمد الطیبی (743)در شرح کشاف و مخالفت با دیدگاه اعتزالی زمخشری و «کشاف علی الکشاف» از سراج‌الدین عمر بن اسلان بلقینی (805) که حاشیه‌ای است بر کشاف. گفتنی است تفتازانی (792) نیز حاشیه‌ای بر بخشی از کشاف نوشته است. برخی تفسیرها را نیز متأثر از کشاف دانسته‌اند که «انوار التنزیل و اسرار التأویل» از قاضی بیضاوی نمونه‌ای در این زمینه به شمار می‌رود.

   اهمیت کشاف با سخنانی که پیش از این آمد، آشکار شد؛ اما آن گاه که سخن از کشاف و پیوند آن با ادب پارسی به میان می‌آید، خوانندۀ آشنا به شعر کهن، پیش از هر چیز به یاد این بیت خواجۀ شیراز می‌افتد:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

   جای شگفتی نیست که حافظ خلوت‌نشینی که قرآن را با چارده روایت در سینه دارد از کشاف و کشف کشاف یاد می‌کند، زیرا کشاف زمخشری بر پایۀ آنچه در «شدّ الازار» آمده در شیراز روزگار حافظ، کتابی مورد توجه و علاقۀ بسیار بوده است و کتابهایی در گزارش و توضیح آن نیز نوشته می‌شده است. خواجه نیز به گفتۀ محمد گل‌اندام –گردآورندۀ دیوان او- به مطالعۀ کشاف می‌پرداخته است. اهمیت و رواج تفسیر کشاف تا آنجا بوده است که گفته شده شاه شجاع (ممدوح اهل فضل حافظ) نیز روزگاری آن را به خط خود نوشته است. اما اگر از بیت یادشده و آن اشارۀ روشن خواجۀ شیراز بگذریم، در متون ادب پارسی، نشانهایی آشکار و نهان نیز از کشاف هست که در نگاهی فراگیر این نشانها از چند دید درخور بررسی هستند و در چند دسته می‌گنجند:

1 . برداشتهای بلاغی: زمخشری در بلاغت و گزارش نکته‌های بلاغی قرآن دستی توانا داشت. شوقی ضیف در «البلاغه تطور و تاریخ» زمخشری را نخستین کسی می‌داند که دو دانش معانی و بیان را به این نامها خوانده است. یکی از ویژگیهای پسندیده و برجستۀ تفسیر کشاف نیز اشاره به نکات و ظرایف بلاغی آیات است. در این زمینه حتی کسانی چون ابن المنیّر که به انگیزۀ گرایشهای مذهبی و ناسازگار یافتن باورهای خود با باورهای معتزلی زمخشری، او را نکوهیده‌اند یا از بن با او مخالفت کرده‌اند، معترف هستند که توانایی او در گزارش ویژگیهای بلاغی قرآن ستودنی و کم مانند است. برداشتهای بلاغی زمخشری از آیات قرآن نغز و باریک‌بینانه هستند و چنین نکته‌سنجیهایی را به‌راستی تنها از ذهن وقاد فرزانه‌ای چون زمخشری چشم می‌توان داشت. با توجه به مطرح و مورد توجه بودن کشاف می‌توان اثرگذاری برداشتهای بلاغی زمخشری بر ذهن سخنوران ایرانی را مسلم دانست. باید دانست که برخلاف شیوۀ آشنای نقد که هر متن را با سنجه‌های بلاغی می‌سنجند و ارزشگذاری می‌کنند، در نوشتن قوانین بلاغت، قرآن تا اندازه‌ای چشمگیر معیار زیبایی قرار گرفت و به‌گونه‌ای خود، سنجۀ زیبایی شمرده شد. زمخشری در شناسایی  زیباییها یا بهتر است بگوییم آفرینش این برداشتهای زیبایی‌شناسانه نقشی برجسته داشته است و برخی برداشتهای او اندک اندک به عنوان قانونهای دانش بلاغت به رسمیت شناخته شده‌اند. از این‌رو -بی آنکه بتوان با صراحت و اطمینان بر نمونه‌ای ویژه انگشت نهاد- می‌توان کشاف را در زمینۀ شکل دادن ذوق و ذائقۀ زیبایی‌شناسی سخن‌سنجان و در پی آن پسند شاعران مسلمان، کتابی اثرگذار دانست.

2 . برداشتهای واژگانی: زمخشری که در لغت نیز صاحب نظر است و در این زمینه اثری جداگانه و ارزشمند چون «مقدمۀ الادب» دارد، در جای جای تفسیر کشاف به نکته‌های لغوی نیز پرداخته است. بی گمان شاعران  سخن‌سنج در بررسی کشاف، از این گونه برداشتها نیز بهره‌مند شده‌اند و هرچند نمی‌توان همانندی میان شعر شاعران پارسی گوی و برداشتهای واژگانی زمخشری در کشاف را نشانۀ بی چون و چرای اثرگذاری کشاف بر ذهن سخنوران دانست، این گمان را یکسره نادرست نیز نمی‌توان شمرد که در برخی نمونه‌ها شاعران از گفته‌های این سخن‌شناس برجسته سود جسته‌اند. برای نمونه چون مولانا بر پایۀ جناس اشتقاق از سجن و سجین در کنار هم یاد می‌کند:

کافران چون جنس سجین آمدند

سجن دنیا را خوش آیین آمدند

می‌توان پنداشت که به گفتۀ زمخشری دربارۀ اینکه سجّین (دوزخ یا یکی از فروترین جایگاههای دوزخ) از واژۀ سجن (زندان) مشتق شده، نظری داشته است.

3 . برداشت از نمونههای شعری: در  جای جای تفسیر کشاف به اقتضای مطلب و برای کمک به دریافت بهتر خواننده، نمونه بیتهایی از شاعران تازی آمده است که در برخی نمونه‌ها میان مضمون و مفهوم این بیتها و ابیاتی از شاعران پارسی‌گوی همانندیهایی روشن و آشکار دیده می‌شود؛ تا آنجا که این گمان نیرو می‌گیرد که شاعر در آن یک یا چند نمونه به شعری که در کشاف آمده است نظر داشته یا ناخودآگاه از آن اثر پذیرفته است؛ نمونه‌ای در این زمینه بیت زیر از حافظ است:

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سرّ سویدا باشد

که به همانسان که دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در «از کوچۀ رندان» گمان برده‌اند، برگرفته یا اثرپذیرفته از این بیت مجنون -که در کشاف آمده- می‌تواند بود:

سَيَبقي لها في مُضمَر القَلب و الحشا

سَريرۀُ وُدِّ يَومَ تُبلي السَّرائرُ

4 . برداشت از تفسیر آیات: در برخی از متون ادب عرفانی یا دینی، نویسنده یا شاعر بر پایۀ تفسیری از تفاسیر قرآنی، به سخنوری می‌پردازد و بر شاخ و برگ سخن می‌افزاید. در این نمونه‌ها به‌ویژه آنجا که در یک موضوع، میان آرای مفسران ناسازگاری دیده می‌شود، رویکرد هماهنگ با رویکرد تفسیری زمخشری در کشاف را می‌توان نشانۀ اثرگذاری این کتاب، بر ذهن و برداشت سخنوران دانست. برای نمونه مولانا جلال‌الدین در دفتر سوم مثنوی معنوی به تفسیر آیۀ نوزده سورۀ انفال پرداخته است و پیرامون این آیه سخن گفته است: إن تستفتِحوا فَقَد جاءَكُمُ الفَتحُ  ... . مفسران دربارۀ این آیه دو نظر ناساز دارند. برخی آن را همانند آیه‌های پس و پیش آن، در خطاب با مؤمنان و هشداری برای آنان -که به هنگام بخش کردن غنیمتهای جنگی، گرفتار چنددستگی شده‌اند- می‌دانند. اما برخی دیگر از جمله زمخشری در کشاف، کافران را مخاطب آیه به شمار می‌آورند و این سخن را گفته‌ای از سر تهکم می‌خوانند و آن را به‌عنوان گونه‌ای طنز گزارش می‌کنند. مولانا نیز در تفسیر خود بر همین قول است و از زبان همان کافران می‌فرماید:

از بتان و از خدا درخواستیم

که بکَن ما را اگر ناراستیم ...

   نمونه‌های یادشده را می‌توان نشانهایی از اثرگذاری کشاف در شعر پارسی دانست؛ اما باید در نظر داشت که بخش برجستۀ این اثرگذاری نه در لفظ و رویۀ آشکار سخن که در لایه‌های درونی و پندار و زیبایی شناسی شاعران مسلمان ایرانی نهفته تواند بود.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی فیروزیان در دوشنبه 1390/07/18 و ساعت 23:17